تبلیغات
✰بـــهشت ســـمپاد✰ - بـــــا محبتـــــ شــــاید ...
✰بـــهشت ســـمپاد✰
مغز های متفکر ســــمپاد

سلام ...

این شعرو یه بار خانم پورعسگری دبیر فارسیمون (راهنمایی) سر کلاســ واسمون خوند ...

حالا من اینو گذاشتم تو وبلاگـــ چون خیلی دومســـش دالم



سخت آشفته و غمگین بودم …
به خودم می گفتم: 

بچه ها تنبل و بد اخلاقند 
دست کم می گیرند 

درس ومشق خود را … 
باید امروز یکی را بزنم  ،  اخم کنم
  
و نخندم اصلا 
تا بترسند از من 
و حسابی ببرند …

خط کشی آوردم

در هوا چرخاندم!
چشم ها در پی چوب، هرطرف می غلطید
مشق ها را بگذارید جلو، زود، معطل نکنید!

اولی کامل بود،
دومی بدخط بود
بر سرش داد زدم ...


سومی می لرزید ...
خوب، گیر آوردم !!!
صید در دام افتاد
و به چنگ آمد زود ...


دفتر مشق حسن گم شده بود
این طرف، آنطرف، نیمکتش را می گشت
تو کجایی بچه؟؟؟
بله آقا، اینجا
همچنان می لرزید ...
"پاک تنبل شده ای بچه بد"
"به خدا دفتر من گم شده آقا، همه شاهد هستند"
"ما نوشتیم آقا"

بازکن دستت را ...
خط کشم بالا رفت، خواستم برکف دستش بزنم
او تقلا می کرد
چون نگاهش کردم
ناله ی سختی کرد ...
گوشه ی صورت او قرمز شد
هق هقی کرد و سپس ساکت شد ...
همچنان می گریید ...
مثل شخصی آرام، بی خروش و ناله
ناگهان حمدالله، درکنارم خم شد
زیر یک میز، کنار دیوار،
دفتری پیدا کرد ...

گفت : آقا ایناهاش،
دفتر مشق حسن !

چون نگاهش کردم، عالی و خوش خط بود
غرق در شرم و خجالت گشتم
جای آن چوب ستم، بردلم آتش زده بود
سرخی گونه او، به کبودی گروید ...

صبح فردا دیدم
که حسن با پدرش و یکی مرد دگر
سوی من می آیند ...

خجل و دل نگران،
منتظر ماندم من
تا که حرفی بزنند
شکوه ای یا گله ای، یا که دعوا شاید

سخت در اندیشه ی آنان بودم
پدرش بعدِ سلام،
گفت : لطفی بکنید،
و حسن را بسپارید به ما

گفتمش، چی شده آقا رحمان ؟؟؟
گفت : این خنگ خدا
وقتی از مدرسه برمی گشته
به زمین افتاده
بچه ی سر به هوا،
یا که دعوا کرده
قصه ای ساخته است
زیر ابرو و کنار چشمش،
متورم شده است
درد سختی دارد،
می بریمش دکتر
با اجازه آقا ...

چشمم افتاد به چشم کودک ...
غرق اندوه و تاثر گشتم
منِ شرمنده معلم بودم
لیک آن کودک خرد وکوچک
این چنین درس بزرگی می داد
بی کتاب ودفتر …

من چه کوچک بودم
او چه اندازه بزرگ
به پدر نیز نگفت
آنچه من از سرخشم، به سرش آوردم

عیب کار از خود من بود و نمیدانستم
من از آن روز معلم شده ام …
او به من یاد بداد درس زیبایی را ...
که به هنگامه ی خشم
نه به دل تصمیمی
نه به لب دستوری

نه کنم تنبیهی


یا چرا اصلا من عصبانی باشم
با محبت شاید، گرهی بگشایم
با خشونت هــرگــز ...
هــرگــز.






نوع مطلب :
برچسب ها : شهر، زیبا، جذاب،



درباره وبلاگ


فاز ۲ ناجی آباد- خیابان بهارستان- دبیرستان فرزانگان (آیت الله غروی):D

^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^

سلامـ ـ ـ ـ! این وبــــ درمورد دبــــ. فرزانگــــان کاشــــونه (!)
اینـــــ جــــا جایـــــ خوبیهـــــ برایــــ نوشــــتن خاطراتمونــــ:D
بروبچـــــز ســـــمپادیـــــ مــــا رو بلینکینــــ ... :x
نـــــظر یادتونـــــ نرهــــــــ پیلیـــــز:دیـ ـ ـ ـ ـ ـ

مدیر وبلاگ : مِلیکا ریاضیدانِ سَـ ـ ـ ـمپاد
نظرسنجی
به نظر شما اسم همایش فرزانگان "جوانه می زنم تا آفتاب بتابد" چی جوریه؟













آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی